تازه جلسه دفاعیه پایان نامه ام را به اتمام رسانده بودم . با خود کلی برنامه داشتم. به این فکر می کردم که هر چه زودتراستعفایم را از شرکت و مجموعه ای که با آنها همکاری داشتم عنوان کرده و کم کم کوله بارم را از آنجا جمع و کسب و کار خود را شروع کنم. هیجان خاصی در درونم بود . گویی یکی از پازلهای زندگیم را در حال چیدن بودم.

آن کسب و کار راه اندازی دفترم بود. دفتر خانه معماری که در آن بخش بندی شده باشد . بخشی مربوط به امور ارباب رجوعان و اجرای طراحی های آنها ، بخشی دیگر خدمات و مشاوره مربوط به دانشجویان رشته معماری و بخش دیگر مربوط به آموزش بود. دفتر و مجموعه ای که در آن پر از رفت و آمد دانشجویان مملو از ایده که نیاز به هدایت در جهت شکل گیری ایده ها و کانسپتهایشان داشتند ، ارباب رجوعانی با نقشه هایی در ذهن که برنامه داشتند تا آن نقشه ها را روی زمینهای خالی پیاده کنند و یک بنایی نوخلق شود و یا دسته دیگری که نیاز به طراحی برای بازسازی بناهایشان داشتند. دفتری پر از نمونه کارهای اجرا شده منتخب اجرایی و یا نمونه کارهای دانشجویان آموزش دیده. همه طرحها و برنامه هایی  که جزو مهندس بازیهای دوران کودکی ام بود در لیست اولیتم قرار داشت.

به خاطر می آورم آنقدر در بازیها خانم مهندس معماری بودم که برای خود مدیر و رئیس است ، دفتری دارد که در آن کلی نفرات و نیروها مشغول به انجام فعالیت هستند  نه تنها علاوه بر خود ، هم بازیها و دوستانم هم باور کرده بودند که من خانم مهندس هستم . آنقدر غرق در این نقش شده بودم که دیگر آن را بخشی از زندگی خود پذیرفتم و آرام آرام بدون اینکه متوجه باشم در مسیرش قرار گرفتم و آن روز ،  من فارغ التحصیل همان رشته ای که در کودکیم بسیار نقش آن را بازی کرده بودم شدم و یکی از شیرین ترین خاطرات زندگیم بود. خاطراتی که مرا از کجاها به کجاها کشاند و با چه دنیای زیبایی آشنا کرد . از بازی کودکانه مهندس خانم بازی تا به خانم مهندس شدن و اجرای طرحهای ذهنم. حتی تصورش هم برایم حیرت انگیز است.

حکایت زندگی ما و شرایطی که اکنون در آن قرار داریم و یا هر روز با آنها مواجه می شویم همان بازپخش خاطراتی هستند که ما در ذهنمان آنها را در گنجینه ای قرار داده ایم . سالها آنها را روی هم انباشته کرده و یا حتی در جایی از گنجیه بزرگ ذهن مان انبار شده اند که ممکن است آنها را به خاطر نیاورده و فراموش کرده باشیم.

سوالی که پیش می آید این است ، چه ارتباطی بین خاطرات و باوهایمان وجود دارد؟

یکی از پاسخ هایی که دراین مورد می توان داد این است که بخش عظیمی از باورهای ما از خاطرات نشات می گیرند. خاطراتی که از دوران کودکی ما با آنها مواجه می شویم و به مرور زمان در ذهن ما شروع به شکل گیری می کنند. خاطراتی که ممکن است خوب باشند و یا بد.

آنقدر در ذهن ما جا خوش کرده اند ووقتی بر روی آن زمان گذشته ، قدمت پیدا کرده که تعداد بیشماری از آنها تبدیل به باورهای ما شده اند. باورهایی که وقتی با احساس ما عجین می شوند رنگ و بوی خود را گرفته و ما را به سمت شکل گیری چه در جهت مثبت و یا چه در جهت منفی هدایت می کنند. فقط کافیست که یک نیم نگاهی به اوضاع زندگی و شرایط خود بیاندازیم تا ببینیم چه خاطراتی را در ذهن مان پررنگ نگاه داشته ایم که وقتی به آنها احساس هم داده شده با توجه به روند خود تبدیل به باورهای ما شده اند.

باورهایی که نقش بسیار پر رنگی در موفقیت ، حال خوب ، میزان رضایتمندی ما از خود و زندگی  ، داشتن آرامش ، روابط مان با خود ، دنیای بیرون ، مردم و طبیعت ، ویا حتی بالعکس این موارد که می توانند نقش در شکستها ، غمها و و ناراحتیها ، نا آرامیها و دست و پنجه نرم کردن با فقر و یا بیماری داشته باشند.

نحوه شکل گیری باورها در هر فردی می تواند در مدارهای متفاوتی باشد زیرا توجه و احساس افراد با هم متفاوت هستند. به طور مثال ممکن است فردی در خانواده ای رشد کرده باشد که صحبت از رویاها و یا اهداف کار بسیار بیهوده ای باشد . حال در این شرایط آن فرد وقتی از رویا ها و خواسته هایش صحبت می کند و آنها یکی یکی از طرف اعضای خانواده  و یا عزیزانش سرکوب می شوند و مواردی که تحت این عناوین بیان می شوند به این صورت که

اینها همه در فیلمها هستند

اسمش همانطور که از نامش پیداست رویاست نه واقعیت

اینها برای از ما بهترها هست نه برای ما

ما باید به سطح و اندازه خود نگاه بیندازیم و صحبتهای پندگونه از این قبیل

حال این وسط چه اتفاقی می افتد ؟

اتفاقی که در این حین فردی مملو از رویاها با آن مواجه می شود سرکوبی رویاها و خاوسته هایش است. وقتی به آن ها فکر می کند تمام این صحبتها در ذهن او دوباره یاداوری می شوند و انقدر این موضوع در ذهن پر رنگ می شود که وقتی آن ها را دوباره مرور می کند صحبتهایی که در مورد آنها شنیده بود به صورت نا خودآگاه و به حالت خاطراه برای او بازپخش می شوند . و وقتی این خاطرات بازپخش شده و با حس بدی توام باشد به مرور زمان فرد می پذیرد که هیچ دخل وئ تصرف و اراده ای در خلق ان رویاها ندارد و در این لحظه است که باورهایی در اوبدون اینگه متوجه باشد شکل می گیرد.

سپس چون فرد از شکل گیری این باورها در ذهن و وجود خود اطلاعی ندارد شروع به نگهداری از آنها در بخشی از ذهن خود می کند . وقتی با افرادی که در زمینه رویاهای او مرتبط هستند مواجه می شود و یا اخباری در مورد آنها می شنود با خود این گونه زمزمه خوشا به حالش و یا خوش به سعادتش را در لب نجوا می کند . حتی آن فرد را بسیار خوش شانس دانسته و خود را قربانی زیرا ناآگاهانه نقش قربانی را در حال ایفا کردن است که هیچ اطلاعی ندارد . سپس همین گونه با خود ادامه داده  ومی پذیرد که آن رویا ها برای او کاملا دست نیافتنی هستند . در این حالت او باور می کند که نمی تواند و باور می کند که لیاقت و ارزش خود و زندگیش در همین حد است و همین تصمیم و باور باعث می شود که تن به کارها و فعالیتهایی بسیار پایین تر از سطح و ارزش خود دهد و خود را بسیار کم و یا حتی بعضی مواقع نادیده بگیرید.

آنقدر خود را غرق در زندگی  کارها می کند که بتواند رویاها را فراموش کند و فقط بار حسرت انها را با خود به دوش می کشد در  صورتیکه خاطرات همیشه هستند و فقط کافیست تا او سرنخی از رویاهایش را در فردی ببیند و دوبار و مجدد خاطرات برای او باز پخش می شوند .

اتفاق بهتری که افرادی شبیه به مورد مثال زده می توانند برای خود رقم بزنند ااین است که آن روی سکه را هم ببیند . همانطور که قبلا اشاره شد ، خاطرات هم می توانند در جهت مثبت شکل گیرند و هم در جهت منفی و باورها هم می تواند تغییر کرده و قابلیت اصلاحیات را دارند.

برای تغییر باورها نیاز به یک سری تمارین داریم تا بتوانیم آنها را همانگونه که در ذهنمان شکل دادیم و تبدیل به موانع بازدارنده در ما شدند را تغییر داده و اصلاح کنیم .

دردرون همه ما انسانها این توانایی وجود دارد که بتوانیم با تبدیل خاطرات باورهایی جدید بسازیم . همانگونه که با یادآروی آن خاطرات و دادن احساس به آنها باورهایی را شکل دادیم به همان صورت نیز می توانیم در ضمیر ناخودآگاه آنها را تغییر داده و تبدیل به باورهایی جدید و سازنده در خود کنیم .

باورهایی با خاطرات ساخته شده آگاهانه در ذهن که در جهت تحقق اهداف و آرزو ها می باشند .

خاطراتی که به ما کمک می کنند تا برای تصویر سازی و تجسم اهداف از آنها استفاده نمیاییم و باورهایی قوی در خود ایجاد کحنیم  زیرا وقتی باوری قوی در ما وجود داشته باشد و یا شکل گرفته باشد اراده و انگیزه ای فوق العاده ایجاد می نماییند و اهرم حرکتی بسیار قوی در طی مسیر می باشند.

نکته ای که لازم به یاد آروی است این است که باورها هم می توانند هم زمان با رویاهای رشد کنندو این خود نقطه عطفی در مسیر رسیدن به خواسته ها و یا رشد فردی در هرفرد می تواند باشد

کافی ست به آن ایمان بیاوریم و کمی صبوری پیشه کنیم و در جهت اصلاح باورهایمان گامهایی اساسی برداریم و موانع بازدارنده را یکی یکی شناسایی کرده و شروع به اصلاح و تغییر آنها نماییم تا بتوانیم با عزم و اراده ای راسخ خالق رویاها و خاوسته هایمان باشیم و طعم شیرین خلق کردن را در زیر دندان های موفقیت احساس و مزه مزه کنیم و لذت ببریم .

در حال تکمیل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *